![]() |
![]() |
|
| افکار پریشانم... |
|
من از تو هم بدتر شدم، وحشت میکنی اگه دوباره با من روبرو شی!!!!
من به همه ی اون کوچه ها و کافه ها و کتابها نیشخند زدم و دلم برای دلخوشی های کوچک کسی سوخت! کسی که بی تحمل روبروی من اشک ریخت... هی!! دلخوشی های من انقدر ها کوچک ترند، که بارها "حیف.... "خواهند کرد!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 دی1390ساعت 2:4 توسط مریم |
|
|
کسی باید لبخند میزد...چی شد؟؟؟
کسی داشت لبخند میزد...پس چرا نشد؟؟؟ یکی به جای من از من بپرسه حالم چطوره؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 دی1390ساعت 3:29 توسط مریم |
|
|
وقتی با خودم خوبم، با تو خوبم، با خودت خوبی، با من خوبی....
وقتی سرما رو بهونه ای برای بداخلاقی و گوشه گیری و بی حوصلگی قرار نمیدیم.... الف) نیازی به کافه خوردن برای گرم شدن نداریم ب) امشب با همه خستگی بااینکه خیلی دیر میشه ولی تولدُ میریم ج) قبل از اینکه جواب اس ام اس قبلی بیاد بعدی رو میفرسفتم د) شدیداچرت میگم و بیخیال، این همه آدم تو دنیا چرت میگن ادعاشونم میشه... از وقتی جزوه هام بوی چای سیب سبز و گینکو گرفته، همش هوس چای سیب سبز میکنم. قرار ما پس فردا روی سرسره ی برفی مرکز شهر! چه خوبه که هنوز منو اسگل ترین آدمی که میشناسی میبینی! وقتی آدمای دور برت فقط از رو ی ظاهر قضاوت میکنن، فقط حکم میدن، ساده و زود باورن، هر نقشی و هر رنگی و هر جور دوست دارن تعبیر میکنن، فرقی نداره خیلی به آدم دور باشن یا خیلی نزدیک، اون وقته که یه وقتی هوس شیطنت میکنی که سر کارشون بزاری. اول به روت نمیارن هر مدل تازه ای که در بیای ، یا دلشون واست میسوزه یا با کسی راجع بهت حرف میرنن یا سعی میکنن یه جوری فضولی کنن تو زندگیت که زیاد متوجه نشی. ولی وقتی قانونای زندگی تکراری ساخته ی خودشون و میشکنی حتی یه کم، یه قدم و توی تکرویت اغراق میکنی، اونوقت تو روی خودت به زبون میارن که نمیتونن دیگه تحمل کنن، چقد تو "بد" شدی!!!!!! ولی میشه همچنان ادامه داد تا حدی که عاجز شن :)))))))))))))))))) همیشه تو برقراری ارتباط با آدمایی که خودشونو عاقل میدنن تردید کردم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 آذر1390ساعت 19:55 توسط مریم |
|
|
نصیحت میکنم تا نشنیده بگیریش، تا لج کنی بری دنبالش ببینی چه خبره.......
نصیحت میکنم هرگز نری دنبال اینکه بفهمی فلاسفه و روانشناسای غیر ایرانی راجع به تربیت چی میگن... پر آرامش ترین زندگی رو کسایی دارن که هیچ چی نمیدونن، عجب میتونن به خودشون افتحار کنن، به پدر مادرشون، به بچه هاشون که تو قالب خودشون ریختنشون...چه شابلونای یه دستی، چه موجودات غم انگیزی که همیشه اشتیاق منُ از بچه داشتن گرفتن.... عجب اشتباهات بزرگ و حسابی و به جایی! آفرین به پدر و مادرامون و پدر مادراشون که هیچ وقت نذاشتن بفهمیم یه چیری یه جایی اشتباه شده یا نشده.. پوست کندن پرتقال برای کسی که نیست و به جای اون پرتقال خوردن، با تشکر از کسی که باعث میشه ویتامین c به بدنم برسه وگرنه هرگز برای خودم پرتقال پوست نمیکندم.... چای هل دارچین هم براش ریختم با اینکه خیلی بدش میاد...میدونم....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 آذر1390ساعت 16:25 توسط مریم |
|
|
wow!
انقد اینجا نیومیدم که چند لحظه یادم نمیومد چه جوری باید وارد شم..... باشه.... وقتی زمین زیر پات محکم نباشه، کم کم یاد میگیری بدون زمین چه جوری بایستی.. بیست و هشت سالگی خیلی عجله داره....به جوری امسال غافلگیرم کرد، امسال ولی سال منه، سال خودِ خودم...فقط واسه خودم زندگی میکنم..اوهوم ! ;-P حالا اولشه گرم که شد دستم بیشتر بیشتر بیشتر ............................................................ می نویسم.... هاها چه لذتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتی داره اینکه هرچی دوست داری تایپ کنی بیخیال هر چییییییییییی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 آذر1390ساعت 23:53 توسط مریم |
|
|
من اشتباه کردم، به یه بیراهه رفتم... میخوام دوباره برگردم.....به خودم... با یه نگاه تازه به دنیا
زیر پاهام خالی میشه و من سعی دارم که روی پاهام بایستم..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 فروردین1390ساعت 5:33 توسط مریم |
|
|
همه سرد و یخ بسته!!
بدون! تا آرزو نکنی جاتو با جای من عوض میکردی. تاریکی که حکم کنه فرقی نداره چه مدلش، گنده!شعری رو که تو ذهنم بود بنویسمش همونجا چالش میکنم......چه فرقی داره فک کن اینم خوندی مثل بقیه ی حرفا...... خورشید کی برمیگرده؟ برای سایه: اگه این یکی پیغامی هم که برات تو اون وب سایت گذاشتم نرسید یگو ، در هر صورت منتظر جوابتم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 دی1389ساعت 3:55 توسط مریم |
|
|
چه تاریخی عجیبی داره این شب هلووین در زندگی ما!!!!
پارسال بی تو گریه کردمش و به این نتیجه رسیدم که دوستت دارم، امسال باتو گریه کردم و به این نتیجه رسیدم که دوستت دارم! اینو ولی برای گریه نمیگم، تاریخ تولد کسی تو ذهنم باقی مونده که حتی اسمشم نمیدونم بخند! که خنده ی تو به من زندگی میده! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 آبان1389ساعت 22:34 توسط مریم |
|
|
من مثِ یه تک درختم که شکوفه کرده پائیز
گلی که شکفته اما توی یه فصل غم انگیز * من هر دفعه از اول وبلاگ مونا برزویی رو زیرو رو میکنم تا این بیت و اون جور که درستشه تکزاز کنم... D: وقتی میخوابی مثل فرشته ای میشی که میدونم وقتی بیدار شی باز طغیان میکنی و تبدیل به شیطون میشی! P-; |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 مهر1389ساعت 23:49 توسط مریم |
|
|
سلام.
ش. ک. عزیز! کاش همون ایمیل قبلیتو داشتی ، از این آدرس هرچی برات ایمیل میرنم به خودم برمیگرده، دعا میکنم خوب باشی! و شاد و سلامت! خوبم.. بر میگردم.. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 مهر1389ساعت 21:22 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود |
|
RSS
|