![]() |
![]() |
|
| افکار پریشانم... |
|
خدای من مجازات نمیکنه، دوری نمیکنه، میبخشه...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 12:59 توسط مریم |
|
|
tarse az dast dadane to?(nadaram.. vali hala bemanad ta khodet biyayo begi
tarse ghabul nashodan va nagereftane madrak: nadaram tars kharje zendegi va tahsil: nadaram tarse neveshtane in emtehanate mozakhrafe asab khurd kon: nadaram tarse chaaagh shodan ya budan: nadaram _________ hame migan ruzbe ruz laghar tar misham tars az iran naraftan: nadaram___ dar ayandeie nazdik miram pas che margame? nemidunam vali alan behtaram ta shab chand bar dige az ru in minevisam, bayad hanuz begardam bebinam che tarsayi mitune vojud dashte bashe enghadram nabayad hasaas basham, adam harjayi kar kone momkene ye bala dast ya raeese sakhtgire bahaneju dashte bashe dustaam ba badtar az inaash saro kar dashtan, BASE! dige LUS BUDAN base! nonor budan base , barmigardam be janbeye ghavi budanam dar vaghe tunestam gahi chizayi ro tahamol konam ke kheiliya tu un marhale natunestan pas mitunam, khodeto lus nakon * lotfan age kasi etefaghi az inja rad shod , va tarsi be zehnesh resid ke be zehne man nareside behem bege, be unam fekr konam bebinam daramesh ya na merccciii :X |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آبان1388ساعت 14:38 توسط مریم |
|
|
هنوز مات اینم که دیشب اینهمه آدم همه تولدشون بوده!
شاید هر سال شب هلوین همه تولد میگیرن!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 آبان1388ساعت 15:45 توسط مریم |
|
|
!yeki unjast ................... ke bishtar az khodam____________________---- mesle to mimune
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 آبان1388ساعت 3:35 توسط مریم |
|
|
مرحله ی خودسازی هم چیز جدیدی بود که از یکی از دوستان شنیدم..
...هرچه هستی باش اما باش! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 6:37 توسط مریم |
|
|
مطلبی رو که مدتهاست توی دفترچه خاطراتم نوشتم ، میخواستم اینجا هم بنویسم..شاید...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 6:28 توسط مریم |
|
|
زندگی خوبه فعلا هر کاری دوس داره داره انجام میده منم هی نگاش میکنم به روی خودم نمیارم.. یادمه چند وقت پیش آرزو کردم که کاش منم مثه ماهیا حافظه ی سه ثانیه ای داشتم ـــــــــــــــ ولی نمی دونم چرا انقدر درصد خودکشی تو ماهیا بالاس، شاید تو دین اونا خودکشی حرام نیست!ــــــ شاید!! ــــ
اون موقع انقدر غصه دار شدم که می تونستم راحت با هنر پیشه ی توی فیلم که زار زار گریه میکرد همدردی کنم، میخواستم حتی با انگشت اشکاشو پاک کنم ولی نشد آخه من خودم حتی دکمه های تاستاتورُ تو اتاق پخش میدیدم. یکی اون سر اتاق اون یکی این ور یکی رو تلویزیون اون یکی تو کمد...عجب!!! اینام که یه عمر زیر دست من کار کردن حالا منو دس میندازن... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 مهر1388ساعت 23:1 توسط مریم |
|
|
شمارش معکوس شروع میشه...
هنوزم خدا دوستم داره.....
داره؟؟؟
با ساعت دلم،وقت دقیق آمدن توست،من ایستاده ام،مانند تک درخت سر کوچه،با شاخه هایی از آغوش، با برگ هایی از بوسه. هیچ کس "نتونست"...................................................
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 مهر1388ساعت 18:51 توسط مریم |
|
|
این لحظه ها رو مزه مزه میکنم، تو اگه پیشم بودی بهم اجازه نمیدادی ــــــــــتلخ ــــــــــــ مزه ی این لحظه هاست! مثل بچه هایی که دور از چشم پدرو مادر خلاف شیرینی انجام دادن موذیانه میخندم..
کاش میشد وقتی یه جای آدم مثه معدش درد میکرد از جاش میکند و مینداختش دور..نه، تمام این هفته به اندازه ی الان آروم نبودم..اینا گردو غباره یا مه؟ من خواب میبینم گاهی، خواب دیشبو بعداً برات تعریف میکنم..حتماً کلی میخندی.... بیـن مـن و تـو فاصله ها کــوه می شود دنیـا چـه سـاخت از پـرکاهی برای من!؟ این بیتُ از وبلاگ آقای نیما فرقه برداشتم. = اینجا شبِ شنبه س و تو یادت رفته ــــــ حداقلش اینه که الان باید اینجا خوابت رفته بود..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 مهر1388ساعت 23:26 توسط مریم |
|
|
.. روزای سختی رو میگذرونم..این پستم پاک شد...ولی بغض سنگینم هنوز سنگین تر میشه..
بهترم - احساس خستگی دارم، خیلی... ولی خوابم نمیره. احساس گرسنگی دارم ولی عذا رو فقط تا نزدیک لبم میتونم ببرم.. وقتی با تمام توانی که داری به همکلاسیت لبخند میزنی و میگی نه، اصلا اینجوری نیست من خوبم و اون بهت میگه، نه ! مثل اینکه از چیزی که من فکر کردم بدتری و وقتی سعی میکنی توضیح بدی که چرا تکستاتو این هفته تحویل نمیدی، همینکه میخوای لباتو باز کنی بهت میگن مشکلی نیست، میبینم شما حالتون خوب نیست، همینقدر که اومدین سر کلاس خوشحالم.... و وقتی سر کار زودتر از موقع تعطیلت میکنن که بری خونه، با اینکه سعی کردی خودتو کاملا سرحال نشون بدی، احساس میکنی کم کم خدا هم برگه ی مرخصیتو میفرسته... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 11:52 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد
ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم ___________ می خواستم بگم... .. . ..هیچی................ |
|
RSS
|